![]() |
![]() |
|
| فریاد نمی زنم نزدیک تر می آیم تا صدایم را بشنوی |
|
سایه های دراز نیمروز
بر لحن خاموش روزهامان چه باک...؟!! سبزینه ایست در میان ما که هیچ پاییزی را چشم انتظار بهار نمی ماند... |
|
+ حک شده در
سه شنبه بیست و یکم خرداد 1387ساعت 22:39 توسط افسانه |
|
نه به آن معنا که حسرتی
شاید از بوته ی بی خبری و فراموشی گاه گاه از برای کوچه نشین شدن دل ما شاید که گذار غریبه ای شاید... نه به آن معنا./ |
|
+ حک شده در
پنجشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1387ساعت 11:15 توسط افسانه |
|
|
من حسینم ... پناهیم .
خودمو میبینم ، خودمو میشنوم ، خودمو فکر میکنم تا هستم جهان ارثیه ی بابامه ... سلاماش، همه ی عشقاش، همه ی درداش، تنهاییاش . وقتیم نبودم ، مال شما اگه دوست داری با من ببین یا بذار باهات ببینم با من بگو ، یا بذار با تو بگم ... سلامامونو ، عشقامونو ، دردامونو ، تنهاییامونو « حسین پناهی » دوباره اومدم.....بازم می یای؟؟؟؟ |
|
+ حک شده در
سه شنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1387ساعت 12:27 توسط افسانه |
|
|
... فریاد می زند بر گُرده ام میراثی که پیش می راند حقیقت ناباور ِ زنده بودن را در کوره راهی که سخت پیچاپیچ به مه آلود ِ بی پایانی آکنده است... .... " های جانهای فرسوده ی به تنفس معتاد! درنگی بر سرآشیب ِ آخرین پیچ... نگاهی به قله آیا در بکر باورتان تماشا شده است؟!!" ... سکوت. نجابت ِ چشمانی که تنها غبار ِ پاهایی بی پرسش را آشناست. ... قله رویایی بی چشمداشت. شکوهی در بی رمقی ِ ریه هایی خسته. امیدی صبور که در خستگی ِ سر به زیر ِ تهی از اندیشه گم می شود. ... "هنوز هم مانده راهی؟!!... شاید آخرین پیچ ... ... می روم بی شتاب با گامهایی خوگرفته بر سنگلاخ بی اعتراض. در دوردست می روند اشباحی خموش رسیدن را مومن... پایین تر خیل ِ راهیانی به شوق پر نفس... ... سکوت. ستاره. سرما. و گامهایی که در خستگی ِ مدام ساییده می شوند همچنان... گذر ِ بی اعتنای ثانیه ها خلائی از حضور در جنبش ِ سایه هایی رفتن را دچار... و تصویر قله ای که آرام آرام در پس مانده ی گنگ ِ ذهن ها یخ می بندد... |
|
+ حک شده در
شنبه هجدهم آذر 1385ساعت 22:47 توسط افسانه |
|
|
و خاک ... خاک پذیرنده.... اشارتیست به آرامش.... امیررضا یوسفی از میان ما رفت ...برای خانواده ش امید صبر و شکیبایی رو دارم.... روحش شاد |
|
+ حک شده در
شنبه یازدهم آذر 1385ساعت 17:25 توسط افسانه |
|
|
در آستانه ی تقدیر زمین نشسته ام روبروی شباهت ِ ماه به ابر خیره به همخوابگی ِ دریا و خورشید شادمانه جنین ِ خُرد ِ نا آگاهم در شرابی نرم می لغزد و بی پروا از تیرگی لزجی که رویای شفافیت را به او دروغ می گوید دستان کوچکش را به امن ِ بی روزن ِ زهدانی گرم می فشارد شاید دریچه ای آیا برای رهایی ؟!.... .... من به سلول های ساده ی زنانگی ام خیانت کرده ام ردپای مستانه ای پر عطش از سایه ی تخت خواب ِ انزوا گریخته است و تنها آن باریکه ی ارغوانی ِ تند در یکدستی ِ ملحفه های سپید این سکوت ِ حجیم را به ریشخند می گیرد .... فریادی نُه ماهه ی تقویم ِ بکارتم را از هم می شکافد و .... نور ِ خیره کننده ای براق پچ پچ ِ هویتی ِ محتوم در تو به توی دالانی بی انتها دستی گناهکار بر ضربان ِ بهت زده ام می کوبد و شیونی نا بهنگام که سرنوشت ِ تولدم را تبریک می گوید... پ ن:سلام.این شعر رو مدتها قبل سرودم. اما خواستم که بعد از شعر " خودکشی " اونو بخونید |
|
+ حک شده در
دوشنبه بیست و نهم آبان 1385ساعت 21:18 توسط افسانه |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
شعر بد،شعرباد،
یا شعری در همین حدود مثل سال باد،سال بد یا عکس کسی بر آبهای پایین رود یا شاعری بزرگ اهل بالا رود چه می دانم! در دهکده مردی ست که منش دوست می دارم و روزگار مرا چون او یگانه یکی ست .... آسمان استعاره از من دور است کاری به کار کنایه و ایهامم نیست فرق میان تکلم ترانه و تصویر بی شائبه را می دانم تنها به تنهایی تو می اندیشم کاش می آمدی روبروی روزی از روزگار ما کاش می آمدی به باد می گفتی یک دقیقه آرام بگیر کنار پرچین خانه ما گلی گمنام بعد از چهارده بهار هنوز خواب همان پاییز کجمریز را می بیند آیا سزاوار نبود همه ی ما شبیه ترانه هایمان می زیستیم؟! |
| زمزمه های قدیمی |
|
خرداد 1387 اردیبهشت 1387 آذر 1385 آبان 1385 مهر 1385 شهریور 1385 مرداد 1385 تیر 1385 خرداد 1385 |
|
RSS
|